تبليغاتX
سایه ی خورشید


سایه ی خورشید

سايه ي خورشيد

( مستفاد از احادیث حضرت رسول (ص) و امام باقر (ع) و امام صادق (ع) و امام کاظم (ع) از بهار الانوار جلد 60 باب 36 صفحه 216- 213 حدیث 22 و 23 و 27 و کتاب فی انتظارالامام صفحه 145  احادیث قیام دوله قبل امام حدیث 1 و 2 نقل از غیبت نعمانی صفحه ی 273 و کتاب المهدی الموعود المنتظر باب 24 )

 

و اینک متن ترجمه ی حدیث : مردی بزرگ از قم قیام می کند و مردم را به سوی حق دعوت می نماید و افراد شجاعی که مانند کوه محکم و از جنگ هراسی نداشته و توکلشان تنها بر خدا است او را یاری می کنند در حالی که با آنان پرچم های سیاهی است . و دولت جابر زمان اجرای قوانین اسلامی را طلب می کنند و او نمی پذیرد. باز طلب می کنند و نمی پذیرد . در این حال اسلحه بر دوش گذاشته با دشمن اسلام جنگ کرده و کشته نیز می دهد و کسانی که در این راه کشته شوند شهیدان راه خدایند و خداوند متعال آنان را یاری می کند. لذا دشمن دین عقب نشینی کرده و اجرای حق را می پذیرد ولی آنان قبول نمی کنند و دیکتاتور زمان را کنار زده و خودشان قوانین حقه ی اسلامی را اجرا می کنند .

کوفه ( یا نجف ) از علم و مومنین خالی شده و قم مرکز علم وفضل می شود و به کلیه ی اهل زمین در مشرق و مغرب از جن و انس صدای آن می رسد حتی به زنان پرده نشین به طوریکه در زمین احدی نمی ماند مگر این که حقانیت اسلام و تشیع از قم بر او ثابت شده وخداوند تعالی بر کلیه ی اهل زمین حجت را تمام می کند که شخص بی اطلاع از حقانیت اسلام پیدا نمی شود و بلاها را از قم دور می نماید و هیچ ستمگری نسبت به قوم قصد سوئی نمی کند مگر آن که او را هلاک خواهد فرمود و استئمارگران و جباران زمین قم را فراموش می کنند چنانچه خدا را فراموش کرده اند و این در زمان غیبت قائم ما اهل بیت (ع) و در نزدیکی ظهور آن حضرت می باشد و آنها جانشینان امام زمان (ع) هستند در پیش از ظهور و حکومت آنها ادامه دارد تا وقت ظهور و این دولت اسلامی را به کسی واگذار نمی کنند مگر به حضرت مهدی (عج) و آن حضرت به امر خداوند متعال از کسانی که در زمین از حکومت حقه قم سرپیچی کرده اند با این که حقانیت ان را فهمیده بودند انتقام می گیرد زیرا خداوند از کسی انتقام نمی گیرد مگر پس از اتمام حجت بر او .

نقل از هفتگی نامه برسی نشریه ی قم شماره ی 6 هفته ی دوم خرداد ماه 58

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:36 توسط مهدی حسینیان| |

شبستان مسجد : سالهای جوانی روح الله بود . در یکی از تابستان ها ، او در تهران بود و هر شب در مسجد جامع در نماز جماعت ( آیت الله سید ابولحسن رفیعی قزوینی ) شرکت می کرد امام جماعت ، منظم نبود . شبی که مثل شبهای گذشته دیر کرده بود ، روح الله برخواست و معدبانه رو به نمازگذاران گفت : بیایید به آقا بگوئیم تا مرتب بیاید اینجوری وقت مردم تلف می شود . لحضاتی بعد امام جماعت آمد وصدای گرم صلوات در شبستان پیچید پس از نماز مردی که در صف نخست نشسته بود به امام جماعت گفت : آقا این سید جوان به مردم گفت که به شما بگوئیم تا مرتب بیایید آیت لله رفیعی پرسید آن سید جوان کیست ؟ مرد با دست به روح الله اشاره کرد امام جماعت گفت ایشان حاج اقا روح الله هستند مردی بسیار فاضل و وارسته و با تقوا و منظم حق با ایشان است اگر فردا شب دیر آمدم از ایشان بخواهید تا به جای من نماز بخوانند .

 

آب سرد حوض : نیمه شب بود و هوا سرد و برفی روح الله جوان ، نیمه های شب از مدرسه ی داروشفا به مدرسه ی فیضیه می رفت سپس با سنگی یخ حوض مدرسه را می شکست و با آب سرد وضو می گرفت در تاریکی شب در مدرس مدرسه در زیر نور ضعیف فانوس به نماز شب می ایستاد .چند ساعت بعد به مسجد بالاسر می رفت و در نماز جماعت حاج آقا میرزا جواد آقا ملکی تبریزی استاد عرفان و اخلاقش شرکت می کرد.

 

اشک شوق : حاج آقا روح الله در میانسالی در حوزه ی علمیه ی قم درس اسفار می داد زمستان بود و باد سوزناکی می وزید یکی از شاگردانش بیماری حصبه گرفته و رنجور و زمینگیر شده بود کمتر کسی به عیادتش می آمد . یک روز عصر حاج آقا روح الله به حجره ی آن طلبه رفت هم حجره ای او از دیدن حاج آقا روح الله زبانش بند آمده بود . حاج آقا روح الله کنار بستر طلبه ی بیمار نشست دستش را با مهربانی گرفت و احوالش را پرسید طلبه خواست بلند شود او نگذاشت . دستش را روی سینه ی او گذاشت و گفت شما بخوابید و راحت باشید. اشک شوق در چشمان طلبه ها نشسته بود .

 

هدیه ی شیرین : در کوچه ی حسینیه جنب منزل استیجاری امام ، با پاسداری دیگر سر پست بودیم خادم امام برایمان میوه آورد گفتم : حاجی نمی شود سر پست بخوریم گفت : هر چند وقت میوه ی ساده ای برای امام می بریم امروز مقداری خربزه بردیم امام فرمود اینها را به پاسداران اطراف منزل بدهید تا بخورند . خربزه ای به آن شیرینی به عمرمان نخورده بودیم .

 

پدر مهربان : امام همراه با فرزندش احمد و چند نفر از یارانش به کشور فرانسه آمده بود آنها به خانه ای در منطقه ی نوفل لوشاتو در حومه ی پاریس رفتند امام نیمه های شب برای نماز شب برمی خواست بایستی از اتاقی که یارانش در آنجا می خوابیدند رد می شد تا وضو بگیرد گاهی شب ها پنجره باز می ماند هوای نوفل لوشاتو سرد شده بود او پنجره را می بست روی تک تک همراهانش روانداز را مرتب می کرد سپس وضو می گرفت و در گوشه ای نماز می خواند .

 

اول نماز : یکی از نزدیکان امام نقل می کرد امام بیمار بودند یک شب که می خواستند بخوابند فرمودند فردا صبح برای نماز مرا بیدار کنید فردا صبح ده دقیقه بعد از اذان خودشان بیدار شده گفتند آیانماز شده است ؟

-         بله

-         پس چرا بیدارم نکردید ؟

-         ده دقیقه بیشتر از اول وقت نماز نگذشته است چون حال شما خوب نبود و سرم دستتان بود شما را بیدار نکردیم

-         امام با ناراحتی گفتند احمد آقا را بگویید بیاید

-         احمد آقا که امدند امام گفتند : تا الان نمازم را اول وقت می خواندم ولی شما باعث شدید حالا که عمری از من گذشته است نمازم را ده دقیقه دیر تر بخوانم 

-          

     

نماز اول وقت : به عنوان فرمانده گروه ، نگهبان و آماده باش بودیم . برف سنگینی آمده بود . به پایگاه خبر رسید برادران جهت برف روبی پشت بام حسینیه آماده باشند . من هم همراه داوطلبان رفتم . ساعت 30/11  به پشت بام حسینیه رفتیم . نیم ساعت بعد اذان شد . در حال کار بودیم که امام از داخل حیاط متوجه ما شدند که برف روبی می کردیم . ایشان به برادر سید رحیم میران گفت : مگر نمی دانند وقت اذان است !

با شرمندگی کار را تعطیل کردیم و پایین آمدیم .

 

ظرف های غذا : در نوفل لوشاتو روزی مهمانان زیادی به خانه ی امام آمدند دو نفر از خانم هایی که در انجا بودند پس از نهار مشغول شستن ظرف ها در آشپزخانه بودند .

ناگهان صدایی را شنیدند . در را باز کردند . دیدند امام است و آستین هایش را بالا زده است . یکی از انها پرسید : آقا ! آمده اید وضو بگیرید؟

امام گفت : نه آمده ام کمک کنم . یک کاری هم به من بدهید . امروز ظرف خیلی زیاد است و شما هم دست تنها هستید .

 

چراغ روشن : شب بود . جماران در میان کوه های بلند در سکوت معنا داری خفته بود . امام در بیمارستان بود . قرار بود فردا صبح ، او را جراحی کنند . امام روی تخت نشسته بود و آیه های فرآن را زمزمه می کرد .

ساعت ده شب ، به دلیل ضعف شدید به بدنش خون تزریق کردند . او خوابید . نیمه های شب بیدار شد . وضو گرفت و کنار تخت روی جانماز ایستاد تا نماز بخواند .

آن شب ، نخستین شبی بود که امام در حالی نماز شب می خواند که چراغ اتاقش روشن بود .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:35 توسط مهدی حسینیان| |


Design By : Night Skin