سایه ی خورشید
سايه ي خورشيد
و با این حرفش دری رو باز می کنه و به همه می گه بفرمایین یه لیوان کوچیک تفکر ! منم تازه می فهمم که چقدر حرف دارم که کسی برای شنیدنش وجود نداره . نترس خدامونم غریبه ! چندین روز از این نوشته گذشته و من تو اون روزا بهتر فکر می کردم و الان . . . الانم همون فکر ها هست اما همون جا بدون این که خودم بخوام متوقف شدن . اشکالی نداره متوقف شدن باعث تمرکز بیشتر می شه . تمرکزی که که می خواد دنیا رو تکون بده ! نه این طوری ننویس که بخوای علامت تعجب بزاری ( با خودم بودم !) دو راهی سه راهی . ده راهی . همه ختم می شه به کرم خود مهربونت . حالا وقتی هستی وقتی نگاهت رو توی لحظه های بهشت می بینم از چه باک ؟ از چه ترس ؟ از چه غم ؟ زندگیم با تو انقدر قشنگه که می خوام به همه نشونت بدم . خدای با شکوه من وقتی که حرفای خودم و مرور می کنم باهام باش من و تو تنهای تنها ! از این پس نه افراط نه اسراف نه تردید نه غم نه استرس و نه هیچ گناه دیگه ای از این پس فقط همه ی موج های خدایی . فقط من فقط عشق فقط فکر فقط مهر فقط لبخند فقط تلاش فقط پشتکار فقط و فقط و فقط . . . راستی دیگه تمرکز بسه فقط به آسمون نگاه کن . . . یا محمد (ص) ۸۶/۸/۲ هم سایه ! بوی خون بوی خون بوی خون بوی خون در کوچه ها آید همی یاد یار مهربان آید همی سفره های خالی از نان و نمک کو ندای خالص کنا معک امتی از نسل سفیانی بپا پس چرا ور نی شدی ای محلقا بی تو شمشیر بر خلایق می کشند تیغ بر روی حقایق می کشند بی تو وسعت در کنارم تنگ شد بر سر میز صدارت جنگ شد تا تو بودی باغ عزت باز بود انتهای نام تو آغاز بود بوی خون بوی خون در کوچه ها . . . .
حائلی از عرش تا مقتل فتاد گوئی یا زینب همان جا جان بداد سر به روی نیزه لشکر شادمان روبرو شان در حرم آه و فقان تیره شد خورشید در ظهر بلا باد سرخی می وزید در کربلا کوفیان کف می زدند و حلحله از حرم تا قتلگه در ولوله یا اخی آیا تو هستی این چنین ؟ پس چرا بی سر فتادی بر زمین ؟ یا اخی این خیمه را آنش زدند این لعیمان قوم دونند و بدند ای خدا زینب از این غم پیر شد مو سپید از ماتم آن شیر شد چون که از گودال خون برخواستند امه را یاران کسی نشناختند
چشمه چشمه مشک می جوشد ز آب وای از دستان بور بوتراب دست او بر خاک و خون پامال شد دست ما در جیب بیت و المال شد قلب او در فکر طفلان زار شد قلب ما در حسرت دینار شد دین او صد باغ ایمان می دهد دین ما بوی غم نان می دهد چون قدم بر خاک خونین داشتی بذر غیرت در زمین می کاشتی زهر عشق حق به حمد آویختی در رکوعت می به ساغر ریختی قبله ی تو عشق و مستی قتلگاه این مشایخ قبله هاشان بر گناه گویمت از هفت رنگان مو به مو خرقه پوشان دقل کار دروغ سجده بر پست و ریاست می کنیم . با خدا هم ما سیاست می کنیم کو نشانی که شما اهل دلید جملگیتان بر نماز باطلید می چکد شک بر سر سجاده ها وای از روزی که افتد پرده ها ما خدایان زیادی ساختیم مال مردم را به خود پرداختیم
شیر حق برخیز وقت کار شد بر سر نی رفتنت انکار شد کاخ ها گردیده مسجد سرفراز صد رکعت تذویر دارد هر نماز سجده در مسجد حسینا مشکل است این بنا از دل نباشد از گل است این خسان با مال مردم زنده اند جملگی اندر نماز و سجده اند دم ز راه و رسم سلمان می زنیم لاف اسلام و مسلمان می زنیم کاشکی از نسل سلمان می شدیم لحظه ای یک دم مسلمان می شدیم
ظهر خون مولا به تسبیح و نماز در میان خیمه ها راز و نیاز محشری شد چون وضو سازد به خون قبله اش عشق است و تسبیحش جنون کربلا سجاده ی مولای عشق روی دوشش آتشین شولای عشق قدسیان آسمانی سوختند چشم بر مولای محشر دوختند . چشم بر مولای محشر دوختند . . . پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز گفت یا رب من حسینم در نماز گویدش یارب ذبی الله منم پاره پاره قطعه قطعه این تنم هر نفس ذکرم فقط نام تو باد مست مست از دردیه جام تو باد تن که ارزان است گو جان می دهم هر چه خواهی تو بگو آن می دهم هر چه خواهی تو بگو آن می دهم خانه ام از امروز در میدان جنگ آن زمان با رعد برویم تیر و سنگ امتحانم کن که چون عاشق شدم بی کفن بی سر تو را لایق شدم مهر تو گردد به جان من فزون چون ببینم کودکانم غرق خون کو قیامت تا تماشایم کند کو توانی تا که حاشایم کند
این حلال قد کمان دیگر است . لیتنا کنا معک اندر سر است خرقه ها را بار دیگر تن کنید . آتشی در قلب این خرمن کنید تبل و شیپور عزا را سر دهید . هفت اقلیم عطش را در دهید سینه از درد فراغت خسته است . دل به روی غیر تو او بسته است هیچ دانی در دلم جا کرده ای ؟ . عرش حق شش گوشه بر پا کرده ای ؟! عشق بازی با تو معنا می شود . نور حق با تو هویدا می شود السلام ای شاه مظلوم و غریب السلام ای آیه ی امن یجیب السلام ای نور چشم مصطفی السلام ای خامس آل عبا این همان رمز است در خاک جنون . یک موذن یک اذان در دشت خون او اذان در حجر یاران سر دهد . او ابوالفضل و علی اکبر دهد او دلیل پاکی راز و نیاز . او دلیل هر اذان و هر نماز در نماز عشق بود و بنده شد . ضربتی خورد و رکوعش سجده شد سجده در خون شد مقام آن شهید . سجده را یزدان از آنجا آفرید او نماز عشق را تفسیر کرد . نانجیبان را قل و زنجیر کرد این نماز مهر و ماه و کیش بود . یک هزار و چهار صد سال پیش بود ما کجا و این نماز خون کجا . ما کجا و این تن گلگون کجا ما حریم لاله را دزدیده ایم . ما اذان عشق را نشنیده ایم عاقبت دیدی که خون سجاده شد ؟؟؟ بعد از آن دیگر معما ساده شد !
می دونستم که هر کدومشون با یک قصه ی عاشقانه ای که ما هیچ وقت تو زندگیمون نداریمش رفتن . ای کاش همه ی اون قصه ها رو داشتم . . . نتونستم دستم و روی سنگ قبر همشون بزارم ! لحظه ی جالبیه وقتی اون جا باشی و هیچ حسی توی وجودت نباشه هیچ حسی و چقدر بده که آدم لحظه ای احساسی توی وجودش نداشته باشه ! با دستم روی سنگ قبرشون و پاک می کنم این کار شاید کمی بهم آرامش بده تا ... چی بگم ؟! مادر شهیدی ازم تشکر کرد . نمی دونم چرا ؟! شاید واسه این که من و به دنیای خودش ببره وظیفه ام است! برادرم هستن! اون جا همیشه فرشته ها هستن ! اون سنگ ها مقدسن و اون بزرگوارانی که کنار سنگ قبر عزیزاشونن . . . . لایق این صفت ها هستن مادر و پدر شهید . برادر و خواهر شهید و . . . وقتی به اینا فکر می کنم بیشتر خالی می شم ! می رسم به دنیام که بوی پوچی می ده . . . پرده ی جلوی عکس ها رو کنار می زنم تا ببینم برادرهام رو رسیدم به کسی که می شناختمش و ذره ای از قصه ی عاشقانه اش رو شنیده بودم . انگار نه انگار که چند لحظه ی ژیش ادمی بودم که هیچ احساسی نداشت و حالا . . . ! وای محمد حسن ! محمد حسن محمدی دوست ندارم از جام تکون بخورم نوای طبیعت با ناله ی قلبم تند و تند می شه چی بگم ؟ ناله واقعا ؟ نه ناله نیست وقتی وجودت و این عشق بگیره پر می شی از همه ی حس های ملکوتی عالم این حسیه که وقتی قصه اش رو بدونی و فقط توی عکسش نگاه کنی . . . چی بگم ؟! چشماش من و یاده اون روز می اندازه . . . نگاهش به محمد حسن افتاد . . . گفت بچه ها محمد حسن چشه ؟ چرا چشماش انقدر سرخ شده ؟ . . . همیشه شب ها می ره توی نخل ها و با خدا حرف می زنه . . . فقط دو ساعت می خوابه ! می شینم کناره قبرش دوست ندارم این احساس قشنگ و هیچ وقت فراموش کنم این جا قبر اولین شهید عملیاته و بعد از اون ۱۶نفر دیگه از همشهری های محمد حسن . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . خانم معلمم بهم یاد داد که دو نوع عشق داریم عشق خورشیدی و عشق مهتابی . . . و یاد داد که عشق مهتابی قشنگ تره چون مهتاب هیچ وقت چشم آدم و نمی زنه ! پرسیدم عشق امام حسین کدوم یکیه ؟ اونم مثل من نمی دونست . . . آره امام حسین قدرتمند ترین و بزرگ ترین و قشنگ ترین عشقه تا حالا کلمه ای به قدرتمندی و شجاعت و پاکی و زیبایی حسین نشنیدم ! آن همه تاریکی تو را دیدم ! تو . . . ! با وجود حقیرم هزاران فاصله ! علت حقیر تر شدنه من بود !! در این بین تو زیادی بزرگ بودی زیادی مهربان بودی زیادی پاک بودی زیادی . از وقتی که شناختمت نمی دانم چه باید صدایت کرد دیگر نمی گویم تو چقدر . . . همیشه پیدایت می کنم ! می دانم تو خود پیدا شدی و هیچ کس پیدایت نکرد . تو امامم حسین (ع) شدی و من به خود می بالم دستانم که هیچ تمام وجودم عشق تو را فریاد می زند این آپ معطر شد به نام شهید و تقدیم شد به فرشته صفت هایی که عزیزاشون رو در راه شهادت دادند (مادر . . . خواهر . . . برادر . . . پدر ) به نام شهید و بعد از آن تقدیم می کنم به کسی که خانم معلم مریم صداش می کنم و فقط با اسم خودشه که می شه شناختش : مریم گل همیشه عاشق یا محمد (ص)







سلامی به پاس استاد بودنشان
یا حسین (ع)
| Design By : Night Skin |


