سایه ی خورشید
سايه ي خورشيد
پسر واکسی صبح تا نیمه شب واکس می زد از کودکی نمی توانست حرف بزند . هم با چشم هایش گریه می کرد هم حرف می زد و هم با آنها می خندید. پیر مرد را از دور دید و خنده چهره اش را به کلی تغییر داد و زیباتر شد . خنده در لبها و چشم هایش موج می زد . پیر مرد همیشه او را می خنداند . و این بار هم . . . لای اسکناس چیزی نوشت و به پسرک داد و گفت : آن را وقتی بخوان که پولدار شدی!!! . . . پسر پول را باز کرد روی اسکناس نوشته شده بود : ناقلا تو که هنوز پولدار نشدی !
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت
11:46 توسط مهدی حسینیان| |
| Design By : Night Skin |


